|
شعر / روزنوشته ها
|
خالی ام
خالی از تو
خالی از زخم نگاهت.
خالی ام
خاموش و تنها
در سکوت سرد پاییز
کنج دوری.
دورم از آغوش گرمت
بوسه ات.
ای تمام ناتمامم
پرکن ازخود
نقطه چین های مرا.
خالی ام
من پراز تکرار بی تو
پرکن از خود
نقطه چین های مرا.
سحربی روی توفردا ندارم
به جز یاد تودررؤیا ندارم
دلم باشعله ی عشق توروشن
که من بی نام تو معنا ندارم

در انتظـار گم شدم
به رنگ تار گم شدم
به زیر پلک بی رمق
به چشم زار گم شدم
چو ماه وسال بگذرم
چه بی شمار گم شدم
غبار صد به چهره ام
در این غبار گم شدم
قــرار مـن برای تو
چه بی قرار گم شدم
نیامدی تو ماه من
در انتـظار گم شدم
سر به در
آویخته
با آشوبی از اشک
و شریان دردی
یکدست ـــ
بر ساحل خاطرم،
و تکرار موزون
نیامدن
تا
.
.
.
.
وتنهایی
تنها رد پای جا مانده
مدام،
و تیغ دریغ ها
بر جانم.
و من
همچنان
آمیخته با درد و اشک،
بر ساحلم
رد پایی نیست.
تمام خستگی های مرا
به باد می سپاری
و بوسه ات.
بی آن که ـــ
نوازشت کنم
با چشمهایت
ـــ سبز ـــ
می خوانی ام.
به استقبالت
آغوشم،
و شانه هایم
که میزبانی پنجره ات را
پذیرایند.
هر گاه نسیم
به لالایی موهایت می آید
پاییز را
به یاد می آورد
و من
دستهایم را
به نسیم می سپارم
و تو
تمام خستگی های مرا
به باد.
باران که نمی بارد.
بی تو
شیشه ها خیس می شود.
مي خواهي
درچشمهايت
تا ناخدايي بسازي
جا بگيرم
يا ماهي دريايت
از رودخانه اي
كه نمي ريزم
باشد
كاش
از افتادن چشمهايت
تا پنجره اي كه مي ريزم
فاصله نگيرم.
تویی ابرم وباران باترانه
تویی ماهم به تاریکی نشانه
توراهرشب گذارم جای بغضم
برای گریه ام باشی بهانه
باران يادتو
دركوچه هاي دلم
لبريز
روياهاي سرگردان
خيس تو
پنجره ي مه گرفته ي
خانه اي
كورسوي چراغي
پشت شيشه
ومن
درگذر فريادهاي بي صدا
برنگاهم
قطره ي يادي
وصدايم
همه تو.
باران بودو
تو و
كوچه اي خيس و
چراغي خاموش.
دلم بی عشق تو کی می توان زیست
که جز آغوش تو جایی مرا نیست
بزن بر جان تاریکم چراغت
که غیر از روی تو مهتاب من کیست